X
تبلیغات
جایی برای شبانه های من


آسمان قلب من امشب پر از اشک است و آه


این همه غم بر نگاه و کام من بیگاه و گاه


ای حریم آسمانت پر ز غوغا و صدا


دور باد از کوی تو  شور و هیاهوی و بلا


برچسب‌ها: دلنوشته
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 توسط فاطمه محمودی افصح
آه که کاغذ یاری نمیکند و این قلم گنهکار من....


فریاد برآورم که چه وقتی تو هیچکدام را نمیشنوی...


دلتنگم و این بغض امانم نمیدهد

...



نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم مهر 1392 توسط فاطمه محمودی افصح


خیلی دلتنگم...

 

و هیچکس نمیداند...


جز دفتر تنهایی من


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 توسط فاطمه محمودی افصح

 

گاهی اوقات سرک کشیدن به عکسهای اینترنتی مرا به رویای گذشته میبرد

 

رویای سالهای نوجوانی و شادیهای انبوهش

 

رویای نوجوانی دوستانم ...

 

عکس  عکس عکس...

 

رویای من اما عکس زیبایی است

 

در کنار تو....

 

کاش بشود نقاش زمان بعکسهایمان را در کنار هم بکشد...

 

خدا کند

 

خدا کند


برچسب‌ها: عاشقانه ها
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم تیر 1392 توسط فاطمه محمودی افصح

 

سكوت كوچه‌هاي تارِ جانم، گريه مي‌خواهد


تمام بندبندِ استخوانم، گريه مي‌خواهد


ببار اي ابر باران‌زا! ميان شعرهاي من


كه بغض آشناي آسمانم، گريه مي‌خواهد


بهاري كن مرا جانا! كه من پابند پاييزم


و آهنگ غزلهاي جوانم، گريه مي‌خواهد...

 

پ.ن. این شعر از وبلاگ یکی از دوستانم بود!


برچسب‌ها: دلنوشته
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 توسط فاطمه محمودی افصح

دلتنگ لحظات ناب دعایم، لحظات خیره ماندنم به آسمان ها در این دیار غربت... که یارانش دشمن ترین یارانند، و هیچ جانی مرا به یاد تو نمی­اندازد، و هیچ زهرایی در آن نیست ...

دنیایش همه سوداگری است و عشوه گری و دروغ...

خداوندا یاران زمینی در اطرافم مرا به قعر می­برند آنجا که نشانه­های تو به سخره گرفته می­شوند و من تنها بر دیوار­های تنگ و نمورش خیره می­شوم که هر از گاهی دشمنی از دری وارد شود با لبانی خندان... چون قمزه­ی شمشیری که از غلاف بیرون کشیده شده است و اماده است سخنان تیز و برّنده اش را بر این جسم نیمه جان فرود آورد.

در این نا آرامی ها دلم خوش است به بارانی.. از جانب تو که در آن، نکبت­های این روزگار را فرو شویم  و آرام تر زمزمه کنم که هنوز زنده­ام و هنوز امیدی است به ادامه اش...
برچسب‌ها: دلنوشته
نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 توسط فاطمه محمودی افصح

دلم پر است از نبودن هایت...

ا


برچسب‌ها: دلنوشته
نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم فروردین 1392 توسط فاطمه محمودی افصح

چند شب پیش که باران را فرستادی به شهرمان

 

با همان چتر آبی

 

سینه ی کوچه را پر از قدمهای کوچکم کردم

 

دلم برای عاشقانه هایمان تنگ شده بود

 

اما حتی اشکهایم خجل بودند از مهربانی تو و بی صدا...


برچسب‌ها: عاشقانه ها
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 توسط فاطمه محمودی افصح

شب که میشود همانوقت که روی ماهش را میبوسم و خود برای نوشتن به اتاق نشیمن برمیگردم همانوقت هزار فکر شاید بیشتر از ذهنم عبور میکنند. آری انگار تمامی روز من برایم مرور میشود. تصاویر گاه بگاه تلویزیون هم که دائم از جلو چشمانم هزار تکه میشوند و عبور میکنند چه داستان را بفهمی و چه بی خبر بمانی که این بی خبری خودش هزار سود دارد.

حالا اما میتوان کمی صدای تلویزیون را کمتر کرد و به ناگفته های شب پرداخت. این شب تاریک که برای ما به یمن تلاش  بسیار ادیسون دیگر تاریک نمیزند همین شبِ پر از چراغ و روشنایی پر است از ناگفته های ما به گوش اسمان و فضاهای تاریک تا شاید محبوب آنها را بشنود.

امشب شاید میخواهم از تمامی عیدی بگویم که روزهایش به استرس کارهای ناتمامم گذشت آنچه بیخودانه وجودمرا خورد...

از بی دقتی ها و کم تجربگیها بگویم...

خداوندا میخواهم از تجربه های تکرار شده ای بگویم که هیچکدام درس عبرتی و پله ای برای رشد و ترقی ما نشد...

میخواهم از تمامی اینها بگویم و اینکه انگار هنوز مانده تا آدم بشویم...

انگار امروز بهانه ی تازه و مهمی یافتم برای خیلی چیزها مثلا اینکه کار میتواند منجر شود تا درامدمان ما را از مستاجری  درآورد...

و اینکه اصلا پول درآوردن شاید لذت بخش باشد

اما نباید وقتی پولی درنمیاید ناراحت باشی

نباید زمین و زمان برایت ماتم کده شوند و انگار که زندگی کردن برایت شکنجه باشد

خداوندا سالهاست این حس چون خوره ای تمامی لذتهای شیرین زندگیم را از من گرفته است

من دانسته ام که انچه شکنجه ام میدهد شاید همین بیحوصلگی باشد و اینکه یادم رفته باشد که چه اهدافی در زندگی دارم

باید تمامی سعیم به سوی تو باشد بس...

دستم را تو بگیر


برچسب‌ها: دلنوشته
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 توسط فاطمه محمودی افصح
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...

امسال جور دیگری شروع شد

نه مثل هرسال...

خیال و اوهامش زمین تا آسمان با سالهای دیگر فرق میکند

انگار رشدی در من رخ داده باشد (انشاالله)

اما هنوز در نیمه راهم

خاطرات قدیم آرام آرام  کمرنگ میشوند

نمیدانم شاید اینطور بهتر باشد

شاید روزگاری دیگر بازهم خاطراتم در دنیایی دیگر دوباره زنده شد...

شاید...

دعا کنید.


برچسب‌ها: دلنوشته
نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 توسط فاطمه محمودی افصح
    

اسلایدر